افتادن از روی مبل
سلاممم عشق نازممم
دیشب بابایی که از سره کار اومد هنوز غذا اماده نبود.
شما رو نشوندم روی مبل و به بابایی گفتم دو دقیقه مراقبش باش تا من کتلت ها رو از این روبه اون رو کنم.
بابایی هم گفت باشه و حواسش به شمردن پولهاش پرت شد که یه هو دیدمم.
داممممممم.....
شما اونقدر تکون خوردی که از رو مبل افتادی پایین.
بابایی پرید گفت یا ابوالفضل.
منم دویدم بغلت کردمم حالا شما گریه کن و من گریه کن.
بابایی هم نشسته بود گوشه اتاق و سرش رو گرفته بود.
خدا رو شکر چیزیت نشد و زود گریت بند اومد وفقط یکم ترسیده بودی.
دخمل نازم ببخشید که این اتفاق برات افتاد.
امیدوارم اخرین باری باشه که ....

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


افتادن از روی مبل 



